خرید بک لینک

بازرگانی به قصد سفر و تجارت راهی شهر دیگری بود و تصمیم گرفت برای اینکه در این سفر ضرری متوجه او نشود، مقداری از سرمایه خود را در شهر باقی بگذارد. بنابراین با آن مقدار سرمایه مقداری آهن خرید و آنها را نزد دوست خود به امانت گذاشت چون فکر میu206aکرد آهن وزنش زیاد و قیمتش کم است و کسی به فکر دزدیدن آن نمیu206aافتد. پس از آنکه بازرگان از سفر بازگشت، قیمت آهن زیاد شده بود و بازرگان فکر کرد بهتر است به سراغ دوستش برود و آهنu206aها را از او پس بگیرد.

اما دوست قدیمی او که به فکر خیانت افتاده بود، آهنu206aها را در جای دیگری پنهان کرده بود و زمانی که بازرگان نزد او رفت و آهنu206aها را طلب کرد، با ناراحتی گفت: دوست عزیز، من واقعاً متاسفم اما من آهنu206aهای تو را در گوشهu206aای از انبار نگه میu206aداشتم، تا اینکه روزی برای کار دیگری به انبار رفته بودم، متوجه شدم موشی در انبار بوده که تمام آهنu206aها را خورده است.مرد بازرگان فهمید که دوستش قصد دارد او را فریب دهد، اما اندیشید حرف حسابی زدن فایده ندارد و باید با حیلهu206aای او را شرمنده سازد. بنابراین گفت:  بله، من هم شنیدهu206aام که موش آهن دوست دارد، تقصیر من است که فکر موش را نکرده بودم.

دوست بازرگان با خود فکر کرد حالا که این مرد احمق حرف مرا باور کرده، بهتر است او را برای ناهار دعوت کنم تا دوستی خود را به او ثابت کرده و تردید را از او دور کنم. بازرگان نیز دعوت دوست خائن خود را پذیرفت. اما زمانی که از خانه او خارج میu206aشد، فرزند کوچک دوستش را که نزدیک خانه در حال بازی بود، بغل کرد و به خانه برد.

او به همسرش سفارش کرد تا فردا از 1 به خوبی مراقبت کند و فردای آن روز برای صرف ناهار به خانه دوستش رفت.  دوست خائن که از گم شدن کودک بسیار نگران و ناراحت بود، گفت: دوست عزیز، من شرمنده شما هستم اما امروز مرا معذور بدارید، چون فرزند کوچکم از دیروز گم شده و بسیار نگران و پریشان هستم. بازرگان که منتظر این سخنان بود، گفت: اما من دیروز، زمانی که به خانه میu206aرفتم، فرزند شما را دیدم که 1ی او را به منقار گرفته بود و با خود میu206aبرد.دوست خائن او که پریشانu206aتر شده بود، فریاد زد:آخر چطور امکان دارد کلاغی که وزنش نیم من نیست، کودکی را که وزنش ده من است، بلند کند و بپرد؟ مرا مسخره کردهu206aای؟

بازرگان بلافاصله پاسخ داد: تعجبی ندارد. در 1 که موش میu206aتواند آهن بخورد، کلاغ هم میu206aتواند کودکی را ببرد. دوست او که پی به داستان برده بود با پریشانی گفت: حق با توست. فرزندم را بیاور و آهنت را بستان، من به تو دروغ گفتم.بازرگان که دیگر ناراحت نبود، در پاسخ گفت: بله، اما این را بدان که دروغ تو از دروغ من بدتر بود زیرا من برای پس گرفتن حق خود، مجبور به دروغگویی شدم، اما تو قصد خیانت به من را داشتی.

برچسب: نویسنده: بنیامین محمودی تاريخ: شنبه 9 دی 1402 ساعت: 12:44

صفحه بندی