خرید بک لینک

تهیه کننده: سید مهدی رضوی

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: “می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست”

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: “با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست”

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

ادامه مطلب

برچسب: خدا و گنجشک,خدا و گنجشك,داستان خدا و گنجشک,حکایت خدا و گنجشک,داستان کوتاه خدا و گنجشک, نویسنده: بنیامین محمودی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 5:43

صفحه بندی